اشعار شاعران معاصر

پشت دریاها
نویسنده : عسل... - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٧
 

  قایقی خواهم ساخت ،

  خواهم انداخت به آب .

  دور خواهم شد از این خاک غریب

  که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق

  قهرمانان را بیدار کند.

 

  قایقی از تور تهی

  و دل از آرزوی مروارید ،

  همچنان خواهم راند .

  نه به آبی ها دل خواهم بست

  نه به د ریا ـ پریانی که سر از آب به در می آرند

  و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

  می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

 

  همچنان خواهم راند .

   همچنان خواهم خواند :

  "دور باید شد ، دور"

  مرد آن شهر اساطیر ند اشت

  زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود .

 

  هیچ آیینه ی تالاری ، سر خوشی ها را تکرار نکرد .

  چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود .

  دور باید شد ، دور .

  شب سرودش را خواند ،

  نوبت پنجره هاست .

 

 

  همچنان خواهم خواند .

  همچنان خواهم راند .

 

  پشت دریا ها شهری است

  که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است .

  بام ها جای کبوتر هایی است ، که به فواره ی هوش بشری

                                                                   می نگرند.

  دست هر کودک ده ساله ی شهر ، شاخه ی معرفتی است .

  مردم شهر به یک چینه چنین می نگرند

  که به یک شعله ، به یک خواب لطیف.

  خاک ، موسیقی احساس ترا می شنود

  و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد .

  پشت در یاها شهری است

  که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان

                                                                          است .

  شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .

  پشت دریاها شهری است

  قایقی باید ساخت ...

 

 


 
comment نظرات ()
 
ندای آغاز
نویسنده : عسل... - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٧
 

  کفش هایم کو ،

  چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

  آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

  مادرم در خوای است .

  و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر .

  شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

  و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد .

  بوی هجرت می آید :

  بالش من پر از آواز پر چلچله هاست .

  صبح خواهد شد

  و به این کاسه ی آب

  آسمان هجرت خواهد کرد .

  باید امشب بروم .

  من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

  حرفی از جنس زمان نشنیدم .

  هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود .

  کسی از دیدن باغچه مجذوب نشد .

  هیچکس زاغچه ای را یر یک مزرعه جدی نگرفت.

  من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

  وقتی از پنجره می بینم حوری

  ـ دختر بالغ همسایه ـ

  پای کمیاب ترین نارون روی زمین

  فقه می خواند .

  چیز هایی هم هست ، لحظه  هایی پر اوج

  ( مثلا شاعره ای را دیدم

   آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

  آسمان تخم گذاشت .

  و شبی از شب ها

  مردی از من پرسید

  تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟)

  باید امشب بروم .

  باید امشب چمدانی را

  که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم

  و به سمتی بروم

  که درختان حماسی پیداست

  رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .

  یک نفر باز صدا زد : سهراب

  کفش هایم کو ؟

 


 
comment نظرات ()
 
هر شب...
نویسنده : عسل... - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٧
 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

 بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

          

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها خوشا بر من

که پیچ و تاب آتس را تماشا می کنم هرشب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

 

تمام سایه ها را می کشم در راندن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار بادیوار نجوا می کنم هر شب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هرشب ...

 


 
comment نظرات ()
 
در گلستانه
نویسنده : عسل... - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٧
 

  دشت هایی چه فراخ

  کوه هایی چه بلند

  در گلستانه چه بوی علفی می آمد

  من در این آبادی ، پی چیزی می گشتم :

  پی خوابی شاید ،

  پی نوری ، ریگی ، لبخندی .

 

  پشت تبریزی ها

  غفلت پاکی بود ، که صدایم می زد .

 

  پای نی زاری ماندم ، باد می آمد، گوش دادم :

  چه کسی با من حرف می زد ؟
  سوسماری لغزید .

  راه افتادم .

  یونجه زاری سر راه ،

  بعد جالیز خیار ،بوته های گل رنگ

  و فراموشی خاک .

 

  لب آبی

  گیوه ها را کندم ، و نشستم ،پاها در آب :

  " من چه سبزم امروز

  و چه اندازه تنم هوشیار است

  نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

  چه کسی پشت درختان است ؟

  هیچ می چرد گاوی در کرد .

  ظهر تابستان است.

  سایه ها می دانند که چه تابستانی است .

  سایه هایی بی لک،

  گوشه ای روشن و پاک ،

  کودکان احساس / جای بازی اینجاست .

  زندگی خالی نیست :

  مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست .

  آری

  تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .

 

  در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم

                                                                             صبح

  و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

  بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه .

  دورها آوایی است ، که مرا می خواند .

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
فتح باغ
نویسنده : عسل... - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٧
 

آن کلاغی که پرید

ازفراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود

خبر مارا با خود خواهد برد به شهر

 

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند

 

همه می ترسند ،اما من و تو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

و نترسیدیم

سخن از پیوند سست دونام

و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن اززندگی نقره ای آوازیست

که سحر گاهان فواره ی کوچک می خواند

 

ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدیم

که چه باید کرد؟

 

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم

ما حقیقت را د ر باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه ی نا محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیای بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولّد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم  

بر فراز شب ها ساخته اند

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

 

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوتر های معصوم

از بلند های برج سپید خود

به زمین می نگرند

                                                                      فروغ فرخزاد


 
comment نظرات ()
 
تولدی دیگر
نویسنده : عسل... - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ،۱۳۸٧
 

 همه ی هستی من آیه تار یکیست

 که ترا در خود تکرار کنان

 به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

 من در این آیه ترا آه کشیدم ، آه

 من د ر این آیه ترا

 به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 زندگی شاید

 یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

 زندگی شاید

 ریسمانیست که مردی با آن خود ر ا از شاخه  می آویزد

 زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد

 زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله ی رخوتناک دو هماغوشی

 یا عبور گیج رهگذری باشد

 که کلاه از سر بر می دارد

 و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید :

  " صبح بخیر "

 زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست

 که نگاه من ،در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

 و در این حسی است

 که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی است

 دل من

 که به اندازه ی یک عشق است

 به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

 به زوال زیبای گلها در گلدان

 به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

 و به آواز قناری ها

 که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

 آه...

 سهم من اینست

 سهم من اینست

 سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

 سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکست

 و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

 سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

 و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:

 ( دستهایت را دوست می دارم )

 دستهایم را در باغچه می کارم

 سبز خواهم شد، می دانم ، می دانم ، می دانم

 و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

 تخم خواهند گذاشت

 گوشواری به دو گوشم می آویزم

 از  دو گیلاس سرخ همزاد

 وبه ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

 کوچه ای هست که در آنجا

 پسرانی که به من عاشق بودند ،هنوز

 با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

 به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد...

 

 کوچه ای هست که قلب من آن را

  از محله های کودکیم دزدیده ست

 سفر حجمی در خط زمان

 و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

 حجمی از تصویری آگاه

 که ز مهمانی یک آینه بر می گردد

 و بدینسانست

 که کسی می میرد

 و کسی می ماند

 هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد  ، مرواریدی

                                                                   صید نخواهد کرد

 من

 پری کوچک غمگینی را

 می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

 و دلش را در یک نی لبک چوبین

  می نوازد  آرام ، آرام

 پری کوچک غمگینی

 که شب از یک بوسه می میرد

 و سحر گاه از  یک بوسه به دنیا خواهد آمد

  

                                                                            فروغ فرخزاد

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
به تو می اندیشم...
نویسنده : عسل... - ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٧
 

همه را می شنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سرا پا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم

همه و قت، همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

 تو ببند...

 


 
comment نظرات ()